پیک اول ... لبخندی عمیق و مرور بربادرفتهها. نگاهی به دور و افسوسی بیمعنا. لذت ایستایی در کنار باد.
پیک دوم ... دستهایی که وجودت را ترک میگویند. قصههایی که گشوده میشوند. چشمهایی که پای در آب دریای خاطرات خیس میکنند. و تنی که آرامآرام عریان میشود.
پیک سوم ... خندههایی نمنمک به سرنوشتی سوخته. طعنههایی تند و تیز به دردهایی کهنه. غروری که همچون تنگ بلور در هم میشکند. و پلکهایی که سنگین میشوند.
پیک چهارم ... شانههایی که یکدرمیان میافتند. لبهایی که در زیر گرمای زبانی سرخ نوازش میشوند. افکاری مبهم که از پنجره فرار میکنند. و آشوبی بیپروا که افولزاست.
پیک پنجم ... پاهایی که به احترام غرور بربادرفتهات برمیخیزند. رقصی ظریف و سماعی لطیف. نگاهی که دیگر بسته است. جهانی که بیمعناست و فردایی که ناپیداست.
پیک ششم ... چشمانی که در گرمای بیخبری میسوزند. سری چرخان و گردان سوار بر نوایی پرشور. دستانی دریاگونه پر از امواجی متلاطم. نسیان و تقلا در شوری گرانبها. قهقهههایی فاحش و پیکری بیاراده.
ساعتی بعد ... زانوانی که بر زمین است و دستانی به خواب رفته. همچون سجودی مجازی بر درگاهی نامعلوم. قیکردن یک عمر خاکستر. خروج زخمهای چرکین از شریانهای گوارشی پیکری مخروبه. همچون سگی باردار در سکوت جنگلی سرد که در هراس مرگ است.
شبی دیگر هم از مزار گذشتههایم گذشت. خطوطی چند نگاشتم برای آنان که میگویند در عالم مستی نمیتوان اندیشید. تماشاییست شبهایی که جامدردست به خواب میروم. شبهایی که گذشتههایم را در خلوت سرد سینهام دفن میکنم.